عزیزترینم سبحان
امروز که از مدرسه اومدم مامان جون خبر خوبی بهم داد گفت امروز سبحان سعی کرد غلت بزنه و خودشو دمر انداخته منم کلی ذوق کردم مامانی که نگو . امروز هم تو پسر آقایی بودی و مامان جونو اذیت نکردی آفرین گلکم ، عصر با مامان جون و بابایی رفتیم بیرون و بابایی واسمون مخلوط گرفت مامان جون هم یکم بهت داد که دادن همان و شما هم که به دهنت مزه کرده بود شروع کردی به غرغر که یعنی بده چنان دست و پا میزدی و تقلا میکردی که نگو عزیزکم گاهی اوقات اینقدر شیرین میشی که دوست دارم بخورمت !! دردت به جونم حاضرم همه چیزمو بدم اما خم به ابروت نیاد دوستت دارم عااااااااااااااااااااااااشقتم یه دنیا بوس بوس ...
نویسنده :
مامان سمیرا
23:58






