میوه دلم محمد سبحان میوه دلم محمد سبحان ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره

میوه دل

عزیزترینم سبحان

امروز که از مدرسه اومدم مامان جون خبر خوبی بهم داد گفت امروز سبحان سعی کرد غلت بزنه و خودشو دمر  انداخته منم کلی ذوق کردم مامانی که نگو . امروز هم تو پسر آقایی بودی و مامان جونو اذیت نکردی آفرین گلکم ، عصر با مامان جون و بابایی رفتیم بیرون و بابایی واسمون مخلوط گرفت مامان جون هم یکم بهت داد که دادن همان و شما هم که به دهنت مزه کرده بود شروع کردی به غرغر که یعنی بده چنان دست و پا میزدی و تقلا میکردی که نگو عزیزکم گاهی اوقات اینقدر شیرین میشی که دوست دارم بخورمت !! دردت به جونم حاضرم همه چیزمو بدم اما خم به ابروت نیاد دوستت دارم عااااااااااااااااااااااااشقتم یه دنیا بوس بوس ...
24 مهر 1390

عزیزترینم سبحان

امروز که از مدرسه اومدم مامان جون خبر خوبی بهم داد گفت امروز سبحان سعی کرد غلت بزنه و خودشو دمر انداخته منم کلی ذوق کردم مامانی که نگو . امروز هم تو پسر آقایی بودی و مامان جونو اذیت نکردی آفرین گلکم ، عصر با مامان جون و بابایی رفتیم بیرون و بابایی واسمون مخلوط گرفت مامان جون هم یکم بهت داد که دادن همان و شما هم که به دهنت مزه کرده بود شروع کردی به غرغر که یعنی بده چنان دست و پا میزدی و تقلا میکردی که نگو عزیزکم گاهی اوقات اینقدر شیرین میشی که دوست دارم بخورمت !! دردت به جونم حاضرم همه چیزمو بدم اما خم به ابروت نیاد دوستت دارم عااااااااااااااااااااااااشقتم یه دنیا بوس بوس ...
24 مهر 1390

پسر ماشین سوارم

چند روز پیش امیررضا یه کامیون خریده بود و اومده بود خونه مامان جون و ما هم خونه مامان جون بودیم کامیون امیررضا اینقدر بزرگ بود که تو توش جا میشدی واسه همین گذاشتیمت توی کامیون و چندتا عکس قشنگ ازت گرفتم اینم عکسای نازت با پسرخاله جون    ...
24 مهر 1390

پسر ماشین سوارم

چند روز پیش امیررضا یه کامیون خریده بود و اومده بود خونه مامان جون و ما هم خونه مامان جون بودیم کامیون امیررضا اینقدر بزرگ بود که تو توش جا میشدی واسه همینگذاشتیمت توی کامیون و چندتا عکس قشنگ ازت گرفتم اینم عکسای نازت با پسرخاله جون ...
24 مهر 1390

گلبرگ من سبحان

سلام به پسر دست گلم قربون چشات بره مامانی . فرشته کوچولوی من امروز خیلی پسر گلی بودی و مامان جون رو اذیت نکردی و کلی با مامان جون بازی کردی و براش خندیدی      ازت ممنونم گلکم که مامانی رو روسفید کردی تازگیا عزیزدلم می تونی همه چیز رو با دستای کوچولوت بگیری و بکنی تو دهنت حتی بعضی وقتا خودتو به جلو خم میکنی یعنی یه طورایی دوست داری بری جلو وقتی هم زیر بغلتو میگیرم پاهای کوچولوتو رو زمین فشار میدی و تمایل داری که بیاستی و هر وقت این کارا رو میکنی مامانی کلی ذوق میکنه عزیز دلم امروز مامانی رفت بانک تا واسه حج بنویسه آره نفسم من و تو و بابایی قراره در آینده نزدیک بریم مکه هوراااااا جونمی جون ...
23 مهر 1390

گلبرگ من سبحان

سلام به پسر دست گلم قربون چشات بره مامانی . فرشته کوچولوی من امروز خیلی پسر گلی بودی و مامان جون رو اذیت نکردی و کلی با مامان جون بازی کردی و براش خندیدی ازت ممنونم گلکم که مامانی رو روسفید کردی تازگیا عزیزدلم می تونی همه چیز رو با دستای کوچولوت بگیری و بکنی تو دهنت حتی بعضی وقتا خودتو به جلو خم میکنی یعنی یه طورایی دوست داری بری جلو وقتی هم زیر بغلتو میگیرم پاهای کوچولوتو رو زمین فشار میدی و تمایل داری که بیاستی و هر وقت این کارا رو میکنی مامانی کلی ذوق میکنه عزیز دلم امروز مامانی رفت بانک تا واسه حج بنویسه آره نفسم من و تو و بابایی قراره در آینده نزدیک بریم مکه هوراااااا جونمی جون ...
23 مهر 1390

شعرهای جدید

عزیزکم این چند روز که میرم کلاس شعرهای قشنگی یاد گرفتم و دوست دارم برات بنویسم تا برات یادگاری بمونه آخه وقتی میخوای بخوابی برات اینارو می خونم شیطون زشت و ناقلا                دمی داره به این هوا گول میزنه بچه هارو                  پاک میکنه خوبیها رو چه جوری بیرونش کنیم              از خودمون دورش کنیم اعوذ و باالله می کنیم               ...
23 مهر 1390

شعرهای جدید

عزیزکم این چند روز که میرم کلاس شعرهای قشنگی یاد گرفتم و دوست دارم برات بنویسم تا برات یادگاری بمونه آخه وقتی میخوای بخوابی برات اینارو می خونم شیطون زشت و ناقلا دمی داره به این هوا گول میزنه بچه هارو پاک میکنه خوبیها رو چه جوری بیرونش کنیم از خودمون دورش کنیم اعوذ و باالله می کنیم دمش رو پیدا می کنیم توی حیاط خونمون یه مارمولکیواش یواش راه میره اما نمیاد به گوش من صدای پاش این مارمولک کجا میره یواش یواش چرا میره؟ توی حیاط خونمون پایین میره بالا میره شاید که اون گرسنه اشه میخواد مگس شکار کنه وقتی شکارشو گرفت برداره و فرار کنه دستامونو میبریم بالا همه با هم میکنیم دعا دعا به روح شهدادعا واسه مامان و ...
23 مهر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به میوه دل می باشد